تبليغاتX
Time Stay


Time Stay

توقف زمان




























بخند و بنگر که جهان با تو می خندد، بنال و ببین که در تنهایی اشک می ریزی


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

من ماندم و حلقه طنابی در مشت      بارفتن تو به زندگی کردم پشت

بگذار فردا برسد  می شنوی           دیروز غروب عاشقی خود را کشت

+نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1391ساعت19:43توسط Naser |

ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻨﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺵ ﺩﺭ ﻗﻄﺎﺭ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ،ﻗﻄﺎﺭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩ.ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺷﺮﻭﻉ ﺣﺮﮐﺖ ﻗﻄﺎﺭ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﻮﺭ ﻭ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺷﺪ.ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺣﺮﮐﺖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﻟﻤﺲ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ ﺩﺭﺧﺖ ﻫﺎ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﭘﺴﺮﺵ ﺭﺍ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﮐﺮﺩ. ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯼ ﭘﺪﺭ ﻭ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﯿﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﮐﻪ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﯾﮏ ﮐﻮﺩﮎ5ﺳﺎﻟﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻣﺘﻌﺠﺐ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺎ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ: ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ،ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ،ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﻭ ﺍﺑﺮﻫﺎ ﺑﺎ ﻗﻄﺎﺭ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﻟﺴﻮﺯﯼ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ. ﭼﻨﺪ ﻗﻄﺮﻩ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﭼﮑﯿﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻟﻤﺲ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻣﯽ ﺑﺎﺭﺩ.ﺁﺏ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﭼﮑﯿﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﯾﮕﺮ ﻃﺎﻗﺖ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ:ﭼﺮﺍ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺪﺍﻭﺍﯼ ﭘﺴﺮﺗﺎﻥ ﺑﻪ ﭘﺰﺷﮏ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﮔﻔﺖ:ﻣﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻻﻥ ﺍﺯ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﺮ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﯾﻢ.ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭘﺴﺮﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﺒﯿﻨﺪ...

+نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1391ساعت16:45توسط Naser | |

وقتی کسی را دوست دارید ، حتی فکر کردن به او باعث شادی و آرامشتان می شود .

وقتی کسی را دوست دارید ، در کنار او که هستید ، احساس امنیت می کنید .

وقتی کسی را دوست دارید ، حتی با شنیدن صدایش ، ضربان قلب خود را در سینه حس می

کنید .


وقتی کسی را دوست دارید ، زمانی که در کنارش راه می روید احساس غرور می کنید .

وقتی کسی را دوست دارید ، تحمل دوری اش برایتان سخت و دشوار است .

وقتی کسی را دوست دارید ، شادی اش برایتان زیباترین منظره دنیا و ناراحتی اش برایتان

سنگین ترین غم دنیا ست .


وقتی کسی را دوست دارید ، حتی تصور بدون او زیستن برایتان دشوا ر است .

وقتی کسی را دوست دارید ، شیرین ترین لحظات عمرتان لحظاتی است که با او گذرانده اید .

وقتی کسی را دوست دارید ، حاضرید برای خوشحالی اش دست به هرکاری بزنید .

وقتی کسی را دوست دارید ، هر چیزی را که متعلق به اوست ، دوست دارید .


وقتی کسی را دوست دارید ، در مواقعی که به بن بست می رسید ، با صحبت کردن با او به

آرامش می رسید .

وقتی کسی را دوست دارید ، برای دیدن مجددش لحظه شماری می کنید .

وقتی کسی را دوست دارید ، حاضرید از خواسته های خود برای شادی او بگذرید .

وقتی کسی را دوست دارید ، به علایق او بیشتر از علایق خود اهمیت می دهید .

وقتی کسی را دوست دارید ، حاضرید به هرجایی بروید فقط او در کنارتان باشد .

وقتی کسی را دوست دارید ، ناخود آگاه برایش احترام خاصی قائل هستید .


وقتی کسی را دوست دارید ، تحمل سختی ها برایتان آسان و دلخوشی های زندگیتان فراوان

می شوند .


وقتی کسی را دوست دارید ، او برای شما زیباترین و بهترین خواهد بود اگرچه در واقع چنین

نباشد .


وقتی کسی را دوست دارید ، به همه چیز امیدوارانه می نگرید و رسیدن به آرزوهایتان را آسان

می شمارید .

وقتی کسی را دوست دارید ، با موفقیت و محبوبیت او شاد و احساس سربلندی می کنید .


وقتی کسی را دوست دارید ، واژه تنهایی برایتان بی معناست .

وقتی کسی را دوست دارید آرزوهایتان آرزوهای اوست .

وقتی کسی را دوست دارید ، در دل زمستان هم احساس بهاری بودن دارید .

وقتی کسی را دوست دارید ، این طور نیست ؟

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت15:51توسط Naser | |

درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده میشود !
پس از اندك زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان می كند و می گوید : جاسوس می فرستید به جهنم!؟
از روزی كه این آدم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنمیان را هدایت می كند ...
سخن درویشی كه به جهنم رفته بود این چنین بود: با چنان عشقی زندگی كن كه حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند ...!

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت2:25توسط Ebi | |

نمیدونی که چه حالی داره قلبم...

نمیدونی چه بغضی تو گلومه...

نمیدونی که چه بیقرارو گریونم...

وقتی دونه دونه عکسات روبرومه...

نمیدونی چقدر دستاتو کم دارم...

نمیدونی چقدر تنهایی بی رحمه...

که وقتی نیستی توی آینه میبینم...

یه مردی که شکسته و نمیفهمه...

تمومه ساعت هارو بی تو داغونم...

تموم عمرمو یادتو میمونم...

که واسه یک لحظه برگردی به این خونه

ببینی تو نبود تو چه دیوونم...

بگو دستامو میشناسی یا نه...

نگو عطرم واسه تو آشنا نیست...

بگو هنوزم منو میشناسی...

فقط نگو نگو که ناشناسی...

دیگه دستای سردم نا نداره...

قلم رو روی کاغذی بیاره...

که بیاد تو ترانه بنویسه...

همون مردی که بی تو بیقراره...

+نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت18:4توسط Naser | |

فردا روز تولد عشقش بود . بعد از کلی حرفای قشنگ، قرار میذارن که فردا ساعت 10 صبح ببینن همو، تا فرهاد کادوی شیرین رو بده بهش.


بالاخره صبح شد. فرهاد خیلی استرس داشت . دلش شور میزد . تو دلش آشوب بود . سعی کرد خودشو آروم کنه . با همون احساس پاکی که تو دلش حس میکرد، یه ربع زودتر رفت سر قرار.

به ساعتش نگاه کرد . 9:45 بود . این 15 دیقه براش مثل 15 سال گذشت تا عشقشو ببینه . از شیرین خبری نبود . ساعت 10 شد . شیرین نیومد .
...
فرهاد نگران شد . پیش خودش فکر میکرد حتما اتفاقی براش افتاده ، بازم منتظر موند .

از دور دید که شیرین داره میاد . نزدیکتر که شد، قیافه پر از لبخند شیرین رو دید . اعصابش خُرد شد .

فرهاد رفت . شیرین بهش نزدیک میشد و فرهاد دور میشد .

شیرین صدا میزد : فرهااااد ... فرهاااااااد وایسا اومدم .

ولی فرهاد به راهش ادامه می داد . فرهاد از عرض خیابون رد شد که یهو صدای تصادف وحشتناکی شنید .

آره شیرین بود. ماشین زد به شیرین . فرهاد برگشت . دید شیرینه . دوید طرفش . بغلش کرد . ولی شیرین آروم خوابیده بود . شیرین رفته بود. شیرین مُرده بود.

نگاه به ساعت شیرین کرد . ساعت 10 بود . به ساعت خودش نگاه کرد . ساعت 10:15 بود . به ساعت داخل ماشین نگاه کرد . ساعت 10 بود .

فقط ساعت فرهاد 15 دیقه جلو بود . همین

+نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت4:17توسط Ebi | |

موهام تراشیده شدن                 ازم خجالت نکشی

دارم میام ببینمت                       با این لباس ارتشی

روزای سختمون گذشت               2سال این روزو میخوام

تو تک تک ثانیه هام                    بوی تو میده لحظه هام

چقدر شلوغه خونتون                  اون کیه میخنده باهات

چرا اسمتو میگه                        چه نسبتی داره باهات

اون کیه دست دادی باهاش         حرف منو بهش نزن

چقدر عوض شدی گلم                راستی چقدر میایین به هم

دو سال هرچی شعر میگم           رو پاکت سیگارمه

تور سفیده رو سرت                    حکم طناب دارمه

الهی خوشبختت کنه                  اون که رو بخت من نشست

اصلا مهم نیست واسه تو             منو به زیر پا شکست

خداحافظ همگی...


+نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت0:3توسط Naser | |

شد کوچه به کوچه جستجو ، عاشق او / شد با شب و گريه روبرو ، عاشق او / پايان حکايتم شنيدن دارد / من عاشق او بودم و او عاشق او

+نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت22:58توسط Ebi | |

مترسك گفت اي گندم تو گواه باش كه مرا براي ترساندن آفريدند اما من عاشق پرنده اي بودم كه از ترس‎ ‎‏من از گرسنگي مرد.


+نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت22:36توسط Ebi | |

کارگر خسته اي سکه اي از جيب کت کهنه اش درآورد تا صدقه دهد ، ناگهان جمله اي روي صندوق ديد و منصرف شد ، "صدقه عمر را زياد مي کند".

ل

+نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت22:10توسط Ebi | |